با سلام خدمت شما بازدید کنندگان عزیز.

انجمن ورودی هایی 88 با امکانات بیشتر و بهتر افتتاح شد.برای ورود به لینک زیر بروید.(انجمن قبلی حذف خواهد شد)

از کسانی که  در انجمن قبلی عضو شده بودند خواهشمندم دوباره عضو شوند.

www.gutf88.mihanbb.com

حرف f را فراموش نکنید!

 

امامزاده ممدحسن

کمی اون طرف تر از الیگودرز یه امامزاده تک وتنها وغریب وسط کوههای بلند هست که خیلی از مردم به خصوص لر زبان ها اعتقاد خاصی به اون دارن و معجزات زیادی از اون دیدند.

امامزاده محمدحسن که به ممدحسن معروف شده در سیزده سالگی کشته شده و میگن زنده زنده پوست از تنش کندن به همین خاطر ایشان بسیار دل نازکند و بیماران زیادی را شفا میدهند در اواخر بهار و فصل تابستان زائران زیادی به این مکان مقدس می روند.

برای رسیدن به حرم این نوه ی پیغمبر راه پرپیچ و خمی را باید پیمود حدود هفتاد کیلومتر این مسیر راه خاکی باریکی است که به سختی یک مینی بوس از آن عبور میکند معمولا اتوموبیل های سبک نمیتوانند این مسیر را بپیمایند و مینی بوس ها هستند که مسافران را میبرند البته قسمتی از راه را هم باید با الاغ و قاطر رفت.

این مکان در آخر هفته های تابستون سیل عظیمی از مردم را در خود جای میدهد که مردم شب را در چادر ها یا چند اتاقی که در آنجا تعبیه شده است میگذراند در مسیر سفر به این آستان مبارک یک جاذبه ی گردشگری به نام آبشار آب سفید هم هست که جایی فوق العاده زیبا و لذت بخش را بوجود آورده است.

به کسانی که توانایی رفتن به این مکان را دارند توصیه میکنم درنگ نکنید برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب رجوع کنید.

ادامه نوشته

یک سالگی وبلاگ ورودی های 88 را به همه شما تبریک می گویم

حکایتی از ابوریحان بیرونی

آورده اند که روزی ابوریحان بیرونی به همراه یکی از شاگردانش برای مطالعه و بررسی ستارگان از شهر محل سکونتش بیرون رفتند و در بیابانی کنار یک آسیاب استقرار یافتند تا اینکه غروب شد و کمی از شب هم گذشت آسیابان بیرون آمد و خطاب به ابوریحان و شاگردش گفت می خواهم در آسیاب را ببندم اگر می خواهید داخل بیایید همین حالا با من داخل شوید چون من گوش هایم نمی شنود و امشب هم باران می آید و شما خیس می شوید نصف شب هم هرچقدر بر در بکوبید من نمی شنوم و شما باید زیر باران بمانید . شاگرد ابوریحان سخنان آسیابان را قطع کرد و گفت ای مرد چه می گویی این که اینجا نشسته بزرگترین دانشمند و ریاضی دان و منجم کنونی دنیاست و طبق محاسبات ایشان امشب باران نمی آید آسیابان گفت به هر حال من گفتم که گوش هایم نمی شنود و شب اگر شما در بزنید من متوجه نمی شوم.

شب از نیمه گذشت و باران شروع به باریدن کرد و ابوریحان و شاگردش هرچه بر درآسیاب کوفتند آسیابان بیدار نشد که نشد تا اینکه صبح شد و آسیابان به بیرون آمد و دید که شاگرد و استاد هر دو از شدت سرما به خود می لرزند و هر دو باهم به آسیابان گفتند که تو از کجا می دانستی که دیشب باران می بارد . آسیابان جواب داد من نمی دانستم سگم می دانست . شاگرد ابوریحان گفت : آخر چگونه سگ می داند که باران می آید؟ آسیابان گفت از آنجا که هر شبی که قرار است باران بیاید سگ به داخل آسیاب می آید تا خیس نشود .

ناگهان صدای ابوریحان بلند شد و گفت :خدایا آنقدر می دانم که هنوز هیچ نمی دانم.

 

مهمترین گردشگاههای یزد

ادامه نوشته

شوخي با دانشمندان فيزيک

روزي دانشمندان بزرگ تصميم مي گيرند با هم قايم باشک بازي کنند.قرعه به نام انيشتين افتاد که چشم بگذارد،بازي شروع شد و انيشتين شروع به شمردن کرد، همه فرار کردن تا قايم شوند ، اما نيوتن بجاي فرار درست پشت سر انيشتين منتظر شد و تنها کاري که کرد اين بود که يک مربع يک متر در يک متر روي خاک کشيد و در مرکز آن ايستاد.

شمارش انيشتين تمام شد و به محض برگشتن نيوتن را ديد که درست پشت سرش ايستاده،فرياد زد هورا!! نيوتن سوک!سوک!نيوتن سوک سوکت کردم!ولي نيوتن با خونسردي و وقار خاص خود به او نگاه کرد و گفت نه!تو نيوتن را سوک سوک نکرده اي!

بقيه دانشمندان جمع شدند تا ببينند که او چطور ثابت مي کند که سوک سوک نشده است.نيوتن گفت:من الان در يک مربع يک متر در يک متر ايستاده ام بنابرنين مي شوم نيوتن بر متر مربع که همان پاسکال است ، بنابراين پاسکال سوک سوک است.

و حالا بايد پاسکال چشم بگذارد.