آقای بیاتی

معلم بازنشسته آموزش و پرورش با 45 سال سابقه تدریس

ایشون معلم شیمی سال سوم ما بودن تو دبیرستان سادات.خیلی وقتا آدم با شنیدن اسمشون هم مو به بدنش سیخ میشد.

یادمه اون موقع ها من خیلی دنبال المپیاد ریاضی بودم ، ی روز تو یکی از کتابا عکس و اسم چند تا از کسایی که طلای جهانی دارنو زده بود که از قضا یکیشون پسر همین آقای بیاتی ما بود ، رفتم کتابو بردم پیششون گفتن ایشون آقازادتون هستن ، گفتن نخیر بنده زادست!

بگذریم بریم سر اصل ماجرا...

زنگ خورد و مثه همیشه حمله به ما سمت زمین فوتبال مدرسه بود که اون 15دقیقه استراحت رو فوتبال بازی کنیم.

اون روز بعد از بازی من رفتم پاهامو شستم ، خواستم بیام کلاس که یهو به سرم زد با دمپایی های نمازخونه برم کلاس که یعنی راحت تر باشم.

وقتی رسیدم سر کلاس آقای بیاتی داشت حضور و غیاب می کرد اجازه گرفتم که بشینم با ی اخم وتکون دادن سرشون رخصت دادن بهم.نشستم هنوز سی ثانیه نشده بود که صدای دور و بری ها دراومد که چرا کفشاتو نپوشیدی و پاهات بو میده و ... .

انصافا حق هم داشتن دیگه بوی جورابای عرقی رو خودتون تصور کنید...!

گفتیم چیکار کنیم و چیکار نکنیم با هزار ترس و استرس پا شدم که برم کفشامو بپوشم ، گفتم ببخشید آقای بیاتی جامدادیمو یادم رفت بیارم ی لحظه ...اجازه ندادن حرفم تموم بشه گفتن دیر اومدی زود هم میخای بری... چطور خودتو یادت نرفت بیاری... بشین سرجات ...

آقا دشمنتون روز بد نبینه ما فاصله زیادی تا سکته نداشتیم نشستیم ولی واقعا بوی جوراب داشت خفمون می کرد!جالب بود پنجره رو هم که باز میکردیم یکی از اونور میگفت ببند چاییدیم !!!!

خلاصه ما بودیمو ی بوی گند جوراب ...

که یهو دوباره ی تصمیم تاریخی گرفتم،کیفم از این کوله ها بود پاهامو گذاشتم توش زیپشو هم بستم ...

جدی یادش بخیر ...

چه دوران شیرینی بود اونموقع ها ...